تبليغاتX
حسرت پرواز


حسرت پرواز

هست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد هست آن است که هر لحظه به یادت باشد

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:48 توسط بچه دماغو| |

درد عشق و انتظار

 
دارم زان شب یادگار


در آن شب سرد پاییز


آهنگ سفر می کردی


از رهگذری محنت بین


دیدم که گذر می کردی


تو رفتی و دلم غمین شد


قرین آه آتشین شد


از آن شبی که بر نگشتی


جهان که شادی آفرین بود


به چشم من غم آفرین شد


از آن شبی که بر نگشتی


از آن شب سرد خزان شبها گذشته


داستان باده و مینا گذشته


روزگاری بر من تنها گذشته

منم چو چشمه سرابم

چو نقش آرزو بر آبم

همچو قصه و فسانه ام

بلرزدم زدل نسیمی

به وقت زندگی حباب

در زمان بی نشانه ام

 آرزو ای سراب بی کران

 ای امید بی نشان

ای که شعله های تو آتشم زند به جان

عشق من بود گناه من

منم عاشق منم رسوا

بار غم به دل نشسته ای

منم عاشق منم شیدا

مرغ بال وپر شکسته ای

چرا از ما تو ای زیبا رشته ی الفت گسسته ای

نمی پرسی ز حال ما ، فارغ  از  این حال خسته ای

جز به دل مشتاقش غم آهی نمی سازد

آن که ندارد سوزی دیوانه نمی سازد

سوز دل بود گواه من.... 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:3 توسط بچه دماغو| |

پرنده نیز عاشق بود
گهی می رفت
گهی می ماند
سپس در اوج تنهایی
گهی آواز غم می خواند
*
از این شاخه به آن شاخه
خودش را جستجو می کرد
و هر گلبرگ خوش رنگی
دلش را زیرورو می کرد
*
نه می خوردو نه می خوابید
نه می پیچید ، نه می تابید
نگاهش خسته بود اما...
به جایی دور می تازید
*

ومن حالا
به پشت پنجره ، تنها
برایش اشک می ریزم
و دستم را
برایش می برم بالا
و می خوانم دعا
*
اما !!
*
پرنده گفت :باید رفت
پرنده رفت
پرنده دور شد حالا
دگر اورا نمی بینم
*
پرنده خوب و صادق بود
پرنده نیز عاشق بود
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 15:38 توسط بچه دماغو| |

همچنان در جستجوی عشق تا بیابم
در کنارش بنشینم تا ابد بستایم
تو کجایی که همه پاکی عشق از توست
همه ناباوریهایم با تو خواهد شد سست
تو کجایی که نگاهی به نگاهت بکنم
سیر شوم از هر نگاه دیگری دل بِکَنم
تو کحایی که همه هستی را در منِ دیوانه ببینی
آسمانی بشوی، نه چون مردانِ زمینی
تو کجایی که با هم به تکامل برسیم
نو شویم و پر گشاییم و از اینجا برویم
تو کجایی که صداقت را با تو بشناسم
با سخنهای خود افکارت را من بنوازم
تو کجایی نکند مرا ز یادت ببری
یا که در غمِ نبودم رو به صحرا بروی
تو کجایی نکند جایگذینم بکنی با دگری
خو بگیری نگذیر با عشقهای گذری
تو کجایی که سوختم در سرای نبودت
سر برس لبریز عشقم کن و سیراب وجودت 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 17:3 توسط بچه دماغو| |

عاشقی روح مرا آزرده است
خنده هایم را ز پیشم برده است
                ***
عاشقی را می توان تحقیر کرد؟
عاشقی را می شود زنجیر کرد؟
               ***
عاشقی تقصیر یک پیغام نیست
صحبت از آن دانه و این دام نیست
               ***
عاشقی یک اتفاق ساده نیست
صحبت از دل بردن و دلداده نیست
               ***
عاشقی یک کلبۀویرانه نیست
صحبت از شمع وگل و پروانه نیست
               ***
عاشقی تصویر یک پاییز نیست
یک شب سرد و ملال انگیز نیست
               ***
عاشقی چیزی برای هدیه نیست
طرح دریا و غروب و گریه نیست
               ***
عاشقی یک نامه و نقاشی بیجان که نیست
عکس قلبی خورده تیر
قطره های خون میان آن که نیست
              ***
عاشقی روییدن یک غنچه در باران که نیست
هرچه می گویند این وآن که نیست
              ***
عاشقی تنهای تنها یک تب است
بی تو مردن در سکوت یک شب است...
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 10:37 توسط بچه دماغو| |

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

                                                        نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد

من که میدانم تا سرگرم بزم و مستی ام

                                                      مرگ ویرانگر چه بی رحم شتابان میرسد

                                

                                     پس چرا عاشق نباشم؟

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:40 توسط بچه دماغو| |

در روشنی آمدن روزگار وصل
من حرمت گل را به جهان هدیه کرده ام
 در لحظه های زندگیم زین طلسم عشق
من خاطره آن مه خود زنده کرده ام
شبها که بی نصیب گل و غافلم ز خود
در آرزوی آمدنش گریه کرده ام
 مست از می وجود گل و عاشق از امید
 جان را فدای حس چنان غمزه کرده ام
 پایان شام هجر شد آخر نصیب من
 خود را نثار لطف همان لحظه کرده ام

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 8:57 توسط بچه دماغو| |

سلام بعد از مدتها اومدم اینجا کلی زور زدم تا یادم افتاد رمز ورودم چیه

چند بار خواستم اینجارو دوباره راه بندازم اما نشد

حالا میخوام دوباره اینجارو راه بندارم....یادش بخیر باهم اینجارو واکردیم..

وقت گرد گیریه....

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 3:57 توسط بچه دماغو| |

من دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکندهی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای این توهم تنگ می شود


نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10:6 توسط بچه دماغو| |

بگو از چه گریزانی از این درمانده تنها
همه هستی من بودی در این دنیای وانفسا
همه آنان که روزگاری پاره ای از تنم بودند
به یک اخگر شرار داغ همه جان و تنم سوختند
مرا در خویش وامگذار اگر آلوده خاکم
اگر درمانده دردم ولی در عشق تو پاکم
از آنچه بر تنم دوختی لباس عافیت سوختی
فقط خاکستری مانده از آن شعری که آموختی
بگو از تازیانه ها که بر قلبم فرود آمد
به خاک افتادم از ضربت همه تن در سجود آمد
دراین رگهای خشکیده به جز مرگم چه جا مانده
به خاک گور فرو رفتم همین یک تن کفن مانده
به پایت التماسم بود به دامانت سر ماتم
به سینه ناله آخر چه دادی بر دلم مرهم
از این زندان نجاتم ده درآغوشت پناهم ده
همین رویا زمن باقیست حقیقت را نشانم ده

ببخشم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10:1 توسط بچه دماغو| |


Design By : Night Skin