حسرت پرواز
هست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد هست آن است که هر لحظه به یادت باشد
دیگرییا شوق پرواز
یکی به من بگه چکار کنم حرفامو اینجا بتونم بنویسم انگاری یه چیزی نمیذاره... ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي تپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند. پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود درد عشق و انتظار منم چو چشمه سرابم چو نقش آرزو بر آبم همچو قصه و فسانه ام بلرزدم زدل نسیمی به وقت زندگی حباب در زمان بی نشانه ام آرزو ای سراب بی کران ای امید بی نشان ای که شعله های تو آتشم زند به جان عشق من بود گناه من منم عاشق منم رسوا بار غم به دل نشسته ای منم عاشق منم شیدا مرغ بال وپر شکسته ای چرا از ما تو ای زیبا رشته ی الفت گسسته ای نمی پرسی ز حال ما ، فارغ از این حال خسته ای جز به دل مشتاقش غم آهی نمی سازد آن که ندارد سوزی دیوانه نمی سازد سوز دل بود گواه من.... همچنان در جستجوی عشق تا بیابم نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد من که میدانم تا سرگرم بزم و مستی ام مرگ ویرانگر چه بی رحم شتابان میرسد پس چرا عاشق نباشم؟ در روشنی آمدن روزگار وصل
باز توی خونه پیچیده ،صدای خنده نازت
دیدن عکس قشنگت باز تولدی دوباره
می میرم اگه پرستو خبری از تو نیاره
من ساده با خیالت گم شدم تو بی نشونی
نمی دونم که اینارو می دونی یا نمی دونی
زیر بارون نگاهم پر کشیدی ای نگارم
چی دیدی از من عاشق ،که تو رفتی از کنارم
توی جاده های احساس،توی اون باغ گل یاس
چی تو رو وسوسه می کرد؟
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
دارم زان شب یادگار
در آن شب سرد پاییز
آهنگ سفر می کردی
از رهگذری محنت بین
دیدم که گذر می کردی
تو رفتی و دلم غمین شد
قرین آه آتشین شد
از آن شبی که بر نگشتی
جهان که شادی آفرین بود
به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
از آن شب سرد خزان شبها گذشته
داستان باده و مینا گذشته
روزگاری بر من تنها گذشته
گهی می رفت
گهی می ماند
سپس در اوج تنهایی
گهی آواز غم می خواند
*
از این شاخه به آن شاخه
خودش را جستجو می کرد
و هر گلبرگ خوش رنگی
دلش را زیرورو می کرد
*
نه می خوردو نه می خوابید
نه می پیچید ، نه می تابید
نگاهش خسته بود اما...
به جایی دور می تازید
*
ومن حالا
به پشت پنجره ، تنها
برایش اشک می ریزم
و دستم را
برایش می برم بالا
و می خوانم دعا
*
اما !!
*
پرنده گفت :باید رفت
پرنده رفت
پرنده دور شد حالا
دگر اورا نمی بینم
*
پرنده خوب و صادق بود
پرنده نیز عاشق بود
در کنارش بنشینم تا ابد بستایم
تو کجایی که همه پاکی عشق از توست
همه ناباوریهایم با تو خواهد شد سست
تو کجایی که نگاهی به نگاهت بکنم
سیر شوم از هر نگاه دیگری دل بِکَنم
تو کحایی که همه هستی را در منِ دیوانه ببینی
آسمانی بشوی، نه چون مردانِ زمینی
تو کجایی که با هم به تکامل برسیم
نو شویم و پر گشاییم و از اینجا برویم
تو کجایی که صداقت را با تو بشناسم
با سخنهای خود افکارت را من بنوازم
تو کجایی نکند مرا ز یادت ببری
یا که در غمِ نبودم رو به صحرا بروی
تو کجایی نکند جایگذینم بکنی با دگری
خو بگیری نگذیر با عشقهای گذری
تو کجایی که سوختم در سرای نبودت
سر برس لبریز عشقم کن و سیراب وجودت ![]()
خنده هایم را ز پیشم برده است
***
عاشقی را می توان تحقیر کرد؟
عاشقی را می شود زنجیر کرد؟
***
عاشقی تقصیر یک پیغام نیست
صحبت از آن دانه و این دام نیست
***
عاشقی یک اتفاق ساده نیست
صحبت از دل بردن و دلداده نیست
***
عاشقی یک کلبۀویرانه نیست
صحبت از شمع وگل و پروانه نیست
***
عاشقی تصویر یک پاییز نیست
یک شب سرد و ملال انگیز نیست
***
عاشقی چیزی برای هدیه نیست
طرح دریا و غروب و گریه نیست
***
عاشقی یک نامه و نقاشی بیجان که نیست
عکس قلبی خورده تیر
قطره های خون میان آن که نیست
***
عاشقی روییدن یک غنچه در باران که نیست
هرچه می گویند این وآن که نیست
***
عاشقی تنهای تنها یک تب است
بی تو مردن در سکوت یک شب است...![]()
من حرمت گل را به جهان هدیه کرده ام
در لحظه های زندگیم زین طلسم عشق
من خاطره آن مه خود زنده کرده ام
شبها که بی نصیب گل و غافلم ز خود
در آرزوی آمدنش گریه کرده ام
مست از می وجود گل و عاشق از امید
جان را فدای حس چنان غمزه کرده ام
پایان شام هجر شد آخر نصیب من
خود را نثار لطف همان لحظه کرده ام
| Design By : Night Skin |

