حسرت پرواز
هست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد هست آن است که هر لحظه به یادت باشد
درد عشق و انتظار منم چو چشمه سرابم چو نقش آرزو بر آبم همچو قصه و فسانه ام بلرزدم زدل نسیمی به وقت زندگی حباب در زمان بی نشانه ام آرزو ای سراب بی کران ای امید بی نشان ای که شعله های تو آتشم زند به جان عشق من بود گناه من منم عاشق منم رسوا بار غم به دل نشسته ای منم عاشق منم شیدا مرغ بال وپر شکسته ای چرا از ما تو ای زیبا رشته ی الفت گسسته ای نمی پرسی ز حال ما ، فارغ از این حال خسته ای جز به دل مشتاقش غم آهی نمی سازد آن که ندارد سوزی دیوانه نمی سازد سوز دل بود گواه من.... همچنان در جستجوی عشق تا بیابم نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد من که میدانم تا سرگرم بزم و مستی ام مرگ ویرانگر چه بی رحم شتابان میرسد پس چرا عاشق نباشم؟ در روشنی آمدن روزگار وصل چند بار خواستم اینجارو دوباره راه بندازم اما نشد حالا میخوام دوباره اینجارو راه بندارم....یادش بخیر باهم اینجارو واکردیم.. وقت گرد گیریه.... ببخشم...
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
دارم زان شب یادگار
در آن شب سرد پاییز
آهنگ سفر می کردی
از رهگذری محنت بین
دیدم که گذر می کردی
تو رفتی و دلم غمین شد
قرین آه آتشین شد
از آن شبی که بر نگشتی
جهان که شادی آفرین بود
به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
از آن شب سرد خزان شبها گذشته
داستان باده و مینا گذشته
روزگاری بر من تنها گذشته
گهی می رفت
گهی می ماند
سپس در اوج تنهایی
گهی آواز غم می خواند
*
از این شاخه به آن شاخه
خودش را جستجو می کرد
و هر گلبرگ خوش رنگی
دلش را زیرورو می کرد
*
نه می خوردو نه می خوابید
نه می پیچید ، نه می تابید
نگاهش خسته بود اما...
به جایی دور می تازید
*
ومن حالا
به پشت پنجره ، تنها
برایش اشک می ریزم
و دستم را
برایش می برم بالا
و می خوانم دعا
*
اما !!
*
پرنده گفت :باید رفت
پرنده رفت
پرنده دور شد حالا
دگر اورا نمی بینم
*
پرنده خوب و صادق بود
پرنده نیز عاشق بود
در کنارش بنشینم تا ابد بستایم
تو کجایی که همه پاکی عشق از توست
همه ناباوریهایم با تو خواهد شد سست
تو کجایی که نگاهی به نگاهت بکنم
سیر شوم از هر نگاه دیگری دل بِکَنم
تو کحایی که همه هستی را در منِ دیوانه ببینی
آسمانی بشوی، نه چون مردانِ زمینی
تو کجایی که با هم به تکامل برسیم
نو شویم و پر گشاییم و از اینجا برویم
تو کجایی که صداقت را با تو بشناسم
با سخنهای خود افکارت را من بنوازم
تو کجایی نکند مرا ز یادت ببری
یا که در غمِ نبودم رو به صحرا بروی
تو کجایی نکند جایگذینم بکنی با دگری
خو بگیری نگذیر با عشقهای گذری
تو کجایی که سوختم در سرای نبودت
سر برس لبریز عشقم کن و سیراب وجودت ![]()
خنده هایم را ز پیشم برده است
***
عاشقی را می توان تحقیر کرد؟
عاشقی را می شود زنجیر کرد؟
***
عاشقی تقصیر یک پیغام نیست
صحبت از آن دانه و این دام نیست
***
عاشقی یک اتفاق ساده نیست
صحبت از دل بردن و دلداده نیست
***
عاشقی یک کلبۀویرانه نیست
صحبت از شمع وگل و پروانه نیست
***
عاشقی تصویر یک پاییز نیست
یک شب سرد و ملال انگیز نیست
***
عاشقی چیزی برای هدیه نیست
طرح دریا و غروب و گریه نیست
***
عاشقی یک نامه و نقاشی بیجان که نیست
عکس قلبی خورده تیر
قطره های خون میان آن که نیست
***
عاشقی روییدن یک غنچه در باران که نیست
هرچه می گویند این وآن که نیست
***
عاشقی تنهای تنها یک تب است
بی تو مردن در سکوت یک شب است...![]()
من حرمت گل را به جهان هدیه کرده ام
در لحظه های زندگیم زین طلسم عشق
من خاطره آن مه خود زنده کرده ام
شبها که بی نصیب گل و غافلم ز خود
در آرزوی آمدنش گریه کرده ام
مست از می وجود گل و عاشق از امید
جان را فدای حس چنان غمزه کرده ام
پایان شام هجر شد آخر نصیب من
خود را نثار لطف همان لحظه کرده ام

برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکندهی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای این توهم تنگ می شود

همه هستی من بودی در این دنیای وانفسا
همه آنان که روزگاری پاره ای از تنم بودند
به یک اخگر شرار داغ همه جان و تنم سوختند
مرا در خویش وامگذار اگر آلوده خاکم
اگر درمانده دردم ولی در عشق تو پاکم
از آنچه بر تنم دوختی لباس عافیت سوختی
فقط خاکستری مانده از آن شعری که آموختی
بگو از تازیانه ها که بر قلبم فرود آمد
به خاک افتادم از ضربت همه تن در سجود آمد
دراین رگهای خشکیده به جز مرگم چه جا مانده
به خاک گور فرو رفتم همین یک تن کفن مانده
به پایت التماسم بود به دامانت سر ماتم
به سینه ناله آخر چه دادی بر دلم مرهم
از این زندان نجاتم ده درآغوشت پناهم ده
همین رویا زمن باقیست حقیقت را نشانم ده
| Design By : Night Skin |


