|
|
|||||
|
|||||
|
در قابی کهنه بانو ! خنده می کنی بر شیون ما ؟ !
نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:26 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط شیما در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 0:1 | لینک ثابت |
نمي دانستم كه نمي آيي
نوشته شده توسط شیما در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 1:32 | لینک ثابت |
تنگ غروب است
نوشته شده توسط شیما در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 0:39 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط شیما در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 10:4 | لینک ثابت |
در زیر سیر تکاملی روش های مخ زنی در گذر تاریخ رو مشاهده می نمایید: در عصر حجر در این عصر چون هم زن و هم مرد زبون همدیگه رو نمی فهمیدن(چون هنوز زبان اختراع نشده بود) کار مردا سخت تر بود.چون دیگه نمیشد با صحبت کردن و عزیزم ساعت چنده و ببخشید مستقیم کدوم طرفه و .... مخ طرف رو بزنی.پس باید با استفاده از ظاهر و عملیات محیرالعقول یه زن رو به دست میوردی.از جمله روش های مخ زنی این دوره عبارت بودند از: * داشتن گرز بزرگ تر و و محکم تر (مثل امروز که هر کس ماشینش شیکتر و با کلاس تر باشد گزینه های بهتری گیرش میاد!) *داشتن پشم و پیلی بیشتر در ناحیه سینه آقایون و کلاً در همه جای بدن! (نکته: پشم و پیلی نام یکی از عضو های بسیار مهم و حیاتی در بدن مرد های قدیم بود که نشانه مردانگی هم بود.) *داشتن غار بزرگ تر *داشتن لباس!(که این یکی رو فقط مرفهان بی درد اون دوره داشتند) هدف از مخ زنی: بر اساس نقاشی های به دست آمده از روی غار ها انجام این عملیات احتمالاً هیچ هدفی رو دنبال نمی کرده و تنها جهت هضم شدن غذا بوده!(چون بر اساس مطالعات پزشکی گوشت دایناسور دیر هضمه و باید فعالیت شدید! داشته باشی تا هضم بشه) بعد از عصر حجر یه عصری اومد که در اون زن ها خیلی راحت در دسترس بودند و لازم نبود کلی تلاش کنی تا مخشون رو بزنی. البته به دلیل تلاش های زیادی که بعضی از زنان فمنیست جهت حذف کردن این قسمت تاریخ داشته اند ما اطلاعات دقیقی از این دوران نداریم.ولی میدونیم همیشه هم نبوده که مردا زجر بکشن!بلکه یه دوره ای توی تاریخ بوده که مردا حالشو بردند و چیز دیگه ای که میدونیم اینه که احتمالاً زنهای این دوره انسانهای بسیار فهیم و با منطقی بوده اند و خودشون درک کردند که اگر الکی کلاس بذارند ترشیده می شن و میمونن روی دست ننه باباهشون واسه همین هیچوقت نه نمیگفتند!!!! دوره هخامنشی در این عصر رن و مرد زبون همدیگه رو می فهمیدند ولی هنوز ساعت مچی اختراع نشده بود که بشه با گفتن جمله عزیزم ساعت چنده مخ یه دختر خانوم رو بزنی! و اصولاً زن های این دوره دو دسته بودند یکی زن های اشراف زاده و درباری بودند که کافی بود یه تیکه ناقابل بشون بندازی تا حسابت با کرام الکاتبین و شخص داریوش و کورش کبیر باشه و دسته دیگه زن های رعیت بودند که تنها کاری که بلد بودند آشپزی و آوردن آب از چاه بود!برای همین در این دوران برای اینکه یک زن خوب رو برای خودت برداری باید اول کلی زحمت می کشیدی و روش های شمشیر زنی و ... رو یاد می گرفتی.بعد میرفتی توی جنگ شرکت می کردی.بعد اگه احیاناً زنده می موندی میتونستی یکی از زن های دشمن رو واسه خودت به غنیمت ببری!پس می بینیم که باز هم علی رغم اینکه انسان بسیار پیشرفت کرده بود(نسبت به عصر حجر) اما بازم مخ زنی یکی از کار های شاق بود!اما برای زدن مخ زنان درباری باید ویژگی های زیر رو مد نظر قرار میدادند: *حداقل یکی از اجداد پدری و مادری باید یه ربطی به دربار داشته باشه تا مثلاً خون پادشاهان در رگ اون مرد جاری باشه(به اصطلاح امروزی آقازاده باشه!!!) *داشتن شمشیر از جنس طلا و سپر از جنس نقره و نیزه از جنس برنج (رجوع شود به شرایط گرز در عصر حجر) *داشتن ریش بلند (رجوع شود به شرایط پشم! در عصر حجر) ادامه دارد
نوشته شده توسط شیما در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 16:46 | لینک ثابت |
از معلم ورزش پرسیدن عشق چیست؟
گفت : عشق تنها توپي است كه اوت نميشه
گفت : عشق تنها كلمه اي است كه ماضي و مضارع ندارد
گفت: عشق تنها ميكروبي است كه از راه چشم وارد مي شود
The Dream I met her as a blossom on a stem She came toward me in the flowing air,
نوشته شده توسط شیما در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 12:17 | لینک ثابت |
شعر من از عذاب تو ، گزند تازیانه شد
نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 11:55 | لینک ثابت |
بین این همه غریبه تو به آشنا می مونی حرفای تلخی که دارم من نگفته ، تو می دونی من پر از حرفای تازه عاشق گفتن و گفتن تو با درد من غریبه اما تشنه ی شنفتن صدای ترد شکستن مثل گریه با صدامه تلخی هق هق گریه طعم سرد خنده هامه گرمی دست نوازشگر تو مرهم زخمای کهنه ی منه تپش چشمه ی خون تو رگ من تشنه ی همیشه با تو بودنه ململ ابری دستات پر رحمت مثل بارون سکت نجیب چشمات پر غربت بیابون واسه اینتن برهنه ناز دست تو لباسه حس گرم با تو بودن مثل رؤیا ناشناسه مثل حس کردن و دیدن عاشق منظره هایی دشمن ساده و پک پرده ی پنجره هایی (ایرج جنتی عطایی)
نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 23:28 | لینک ثابت |
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي : به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي
نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 9:17 | لینک ثابت |
پرستو
نوشته شده توسط شیما در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 12:43 | لینک ثابت |
من فکر می کنم شاملو
نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 11:54 | لینک ثابت |
سلام دوستان منم یه مدت نبودم اومدم شیمایی 2 مرداد یادت نره ساعت 2ظهر
نوشته شده توسط شیما در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 13:35 | لینک ثابت |
سلام دوستان امروز ۲۷ اردیبهشت هست تولد شیما کوچولو هست جیگرم تولدت مبارک دوست دارم
نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 14:52 | لینک ثابت |
اگر که بیهده زیباست شب
نوشته شده توسط شیما در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 15:30 | لینک ثابت |
سلام دوستان خوبین؟ آبجی شیما مرسی که سر زدی یه چیزایی شنیدم راسته؟اگه راست پس مبارک باشه دوستان این وب دانشکده ما هست www.vaghaaye.blogfa.com سر بزنید آبجی,شیما منو میزنه... شیمایی خیلی دوست دارم خانومی...
نوشته شده توسط شیما در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 15:22 | لینک ثابت |
من با تو ام ای رفیق ! با تو
نوشته شده توسط شیما در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 10:47 | لینک ثابت |
آنگاه که شب مخملی بود بر سقف پرندگان سلام عید نزدیک شده اخرین پست امثال هست شاید هم اخرین پست عمر من مواظب هم باشین شیمای من دوست دارم
نوشته شده توسط شیما در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 16:38 | لینک ثابت |
خنده ای ، خنده ی گل مهتاب .
نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 9:40 | لینک ثابت |
با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم : «من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم : «نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم : «تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت : «شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد» او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند» . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم : «نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.» . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش : «اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟
نوشته شده توسط شیما در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 19:7 | لینک ثابت |
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
نوشته شده توسط شیما در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 15:2 | لینک ثابت |
من و آوای گرمت را شنودن
تقدیم به شیمایی
نوشته شده توسط شیما در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 10:44 | لینک ثابت |
سلام با تاخیر ولنتونتون مبارک شیما خانم چشمایی... دوست دارم...
نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 10:33 | لینک ثابت |
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ گفت: جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم...
نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 19:41 | لینک ثابت |
عمر تو: 100 شب يلدا دل تو: قد يه دريا توي اين شباي سرما ياد تو: هميشه با ما "يلــــــــــــــدا" مبارك
نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 23:50 | لینک ثابت |
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 22:13 | لینک ثابت |
درسهایم را دوباره خواهم خواند
نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 8:20 | لینک ثابت |
درها در زمانی که باید
نوشته شده توسط شیما در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 14:31 | لینک ثابت |
نه او با من
نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه نهم آذر 1385 ساعت 9:37 | لینک ثابت |
هرچی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داریم مال من اون روزهای عاشقونه مال تو این شبهای بی قراری مال من منم و حسرت با تو ما شدن تویی و بدون من رها شدن آخر غربت دنیاست مگه نه؟ بر سر دوراهی آشنا شدن تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود دل تو شکسته بودند همه قصه همین بود میتونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا اما بیدارم ومثل تو تنهای تنها هرچی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داریم مال من اون روزهای عاشقونه مال تو این شبهای بی قراری مال من
نوشته شده توسط شیما در دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 13:20 | لینک ثابت |
خیال تو دل ما را شکوفه باران کرد تقیدم به شیما
نوشته شده توسط شیما در جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 7:43 | لینک ثابت |
هنگام پاییز
نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 9:23 | لینک ثابت |
1) اگر اولش به فكر آخرش نباشي آخرش به فكر اولش مي افتي . ۲)هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده 3) آغاز كسي باش كه پايان تو باشد هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده
نوشته شده توسط شیما در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 ساعت 13:12 | لینک ثابت |
آخرين شب گرم رفتن ديدمش
نوشته شده توسط شیما در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 2:38 | لینک ثابت |
سلام این وبلاگ جدیده منه البته این یه کی سر جاشه:
نوشته شده توسط شیما در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 16:54 | لینک ثابت |
مرگ انتظار است.. عشق يک بار است.. جدايي دشوار است.. فکر تو تکرار است.. اگر رفتم تو يادم کن.. اگر مردم تو خاکم کن
نوشته شده توسط شیما در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 13:4 | لینک ثابت |
گغتم كه بيا كنون كه من مستم ، مست
نوشته شده توسط شیما در جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 15:2 | لینک ثابت |
من و آواي گرمت را شنودن
نوشته شده توسط شیما در سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 10:36 | لینک ثابت |
جاي هر بوسه شده زخمي
نوشته شده توسط شیما در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 0:25 | لینک ثابت |
شهريست در خموشي و ديوارهاي شهر
نوشته شده توسط شیما در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 8:21 | لینک ثابت |
بازم دارم بچه ميشم مثل قديماي قديم
نوشته شده توسط شیما در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 12:23 | لینک ثابت |
در پی آب به سراب قدم نهادم سلام دوستان دوباره مدرسها واشد منم ترم جدیده دانشگاهم از ۱شنبه شروع می شه اگه خدا بخواد کمتر مارو می بینید شیما خانوم بزن تو گوشه کنکور مواظب هم باشین
نوشته شده توسط شیما در شنبه یکم مهر 1385 ساعت 2:3 | لینک ثابت |
يه عطش مونده به دريا
نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 ساعت 3:45 | لینک ثابت |
آنقدر بي خيال از بازنگشتنت گفتي،
نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 3:14 | لینک ثابت |
يادم نرفته است!
نوشته شده توسط شیما در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 2:5 | لینک ثابت |
زندگي مسابقه نيست
زندگي يک سفر است و در آن مسافري باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاري است
نوشته شده توسط شیما در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت 1:1 | لینک ثابت |
|
درباره وبلاگ
![]()
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت ترسم اين شعله سوزنده عشق آخر آتش فكند بر جانت ...................................................... عالم ازما نغمه پرداز است و خاموشيم ما مردم ازماهوشيارند و مدهوشيم ما هيچکس مارا نسپارد به خاطر اي عجب ياد عالم ميکنيم اما فراموشيم ما فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نویسندگان
پیوندها
شیما
اوای بارون دختر مهتاب سحر َAnti boy امید رودخانه ی خاطرات کبوتر دق ودلی های 1 دختر 19 ساله میلاد farhad music bikas امید sun girl امین ( بچه های تنها :: قالب وبلاگ بلگفا :: امکانات
|
||||
|
کلیه ی حقوق
این وبلاگ توسط |
|||||