تبليغاتX
حسرت پرواز

هست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد هست آن است که هر لحظه به یادت باشد

در قابی کهنه
که داستانی به بلندای غم داشت
بانویی نشسته بود و
سرسرانه می خندید
 
رودِ عاشق شرمگین و مانده از قهر آنا
موجش بی اختیار و بی الهه
به تازیانه ی باد
می تاخت 
 

 بانو ! خنده می کنی بر شیون ما ؟ !
 

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:26 | لینک ثابت |

نشسته ای و مرور می کنی
گزینه خواب های خدا را
 روی پاره کاغذی برایم نوشته ای
 غروب نیست
 هنوز بچه های روی سرسره جیغ می کشند
 هنوز هم کنار تو نیستم
 تو فکر می کنی : بیا کنار
 بیا کنار من
 سرسره تنهاست
تو نیستی
 و روی پاره کاغذی که برایم نوشته ای
 تمام قصه خیس می شود

نوشته شده توسط شیما در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 0:1 | لینک ثابت |

نمي دانستم كه نمي آيي
رويا درباد خنك آنسوي درختا ن عشق بازي مي كرد
ما سوارانديشه ي صبح
درمسيرتقديرآبي بسرعت در راه بوديم
دل ماشين چشم انتظار اداره مي تپيد
تعدادمان اندك بود
نمي دانستيم كه محبت سبز را درك مي كني يا نه
اين بودكه هرلحظه سراغ قلب ترا مي گرفتم
اگر درحوزه ي كينه هاي سياه زندگي مي كنی
چاره اي نيست كه جور ترا برگرده بكشم
ما گردنمان نازكتر از ني ترانه مي خواند
آمديم ,صحبت كرديم, خنديديم و با لاخره رسيديم
هيچ چيز زيبا تر از آواز عاشقانه ي خورشيد نيست
چشم ودلمان روشن, كه قصد پيوستن داري.

نوشته شده توسط شیما در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 1:32 | لینک ثابت |

تنگ غروب است
 و دلتنگی
 بسان حزن گویای حیاط مدرسه ای تعطیل
 روح را
به سوی غربت مجهولی می خواند
 و هزاران کلام ناگفته
 در هجوم یادها
 به یک آه ... بدل می شود
 تا شمع گونه
از فراز خویش
فرود اید

 

 

نوشته شده توسط شیما در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 0:39 | لینک ثابت |

 

                     بگو داد بزن صدا كن
                     قاصدكهای تو خوابو
                       كبوترهای هوارو
                     نیلوفرهای رو آب و
                  بذار از خورشید چشمات
               شب من رنگ سحر شه
                       جغد شوم تیرگیها
                    از حضورت دربدر شه
                   با دو دستت زیر و رو كن
                    همه سنتها رو بشكن

                    از قبای تازه ی عشق
                   
جامه ای بكن تو بر تن


 

 

نوشته شده توسط شیما در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 10:4 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط شیما در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 23:37 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط شیما در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 16:8 | لینک ثابت |

دوست دارم شیمای نازم

نوشته شده توسط شیما در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 16:0 | لینک ثابت |

در زیر سیر تکاملی روش های مخ زنی در گذر تاریخ رو مشاهده می نمایید:

در عصر حجر

در این عصر چون هم زن و هم مرد زبون همدیگه رو نمی فهمیدن(چون هنوز زبان اختراع نشده بود) کار مردا سخت تر بود.چون دیگه نمیشد با صحبت کردن و عزیزم ساعت چنده و ببخشید مستقیم کدوم طرفه و .... مخ طرف رو بزنی.پس باید با استفاده از ظاهر و عملیات محیرالعقول یه زن رو به دست میوردی.از جمله روش های مخ زنی این دوره عبارت بودند از:

* داشتن گرز بزرگ تر و و محکم تر (مثل امروز که هر کس ماشینش شیکتر و با کلاس تر باشد گزینه های بهتری گیرش میاد!)

*داشتن پشم و پیلی بیشتر در ناحیه سینه آقایون و کلاً در همه جای بدن! (نکته: پشم و پیلی نام یکی از عضو های بسیار مهم و حیاتی در بدن مرد های قدیم بود که نشانه مردانگی هم بود.)

*داشتن غار بزرگ تر

*داشتن لباس!(که این یکی رو فقط مرفهان بی درد اون دوره داشتند)

هدف از مخ زنی: بر اساس نقاشی های به دست آمده از روی غار ها انجام این عملیات احتمالاً هیچ هدفی رو دنبال نمی کرده و تنها جهت هضم شدن غذا بوده!(چون بر اساس مطالعات پزشکی گوشت دایناسور دیر هضمه و باید فعالیت شدید! داشته باشی تا هضم بشه)

بعد از عصر حجر یه عصری اومد که در اون زن ها خیلی راحت در دسترس بودند و لازم نبود کلی تلاش کنی تا مخشون رو بزنی. البته به دلیل تلاش های زیادی که بعضی از زنان فمنیست جهت حذف کردن این قسمت تاریخ داشته اند ما اطلاعات دقیقی از این دوران نداریم.ولی میدونیم همیشه هم نبوده که مردا زجر بکشن!بلکه یه دوره ای توی تاریخ بوده که مردا حالشو بردند و چیز دیگه ای که میدونیم اینه که احتمالاً زنهای این دوره انسانهای بسیار فهیم و با منطقی بوده اند و خودشون درک کردند که اگر الکی کلاس بذارند ترشیده می شن و میمونن روی دست ننه باباهشون واسه همین هیچوقت نه نمیگفتند!!!!

دوره هخامنشی

در این عصر رن و مرد زبون همدیگه رو می فهمیدند ولی هنوز ساعت مچی اختراع نشده بود که بشه با گفتن جمله عزیزم ساعت چنده مخ یه دختر خانوم رو بزنی! و اصولاً زن های این دوره دو دسته بودند یکی زن های اشراف زاده و درباری بودند که کافی بود یه تیکه ناقابل بشون بندازی تا حسابت با کرام الکاتبین و شخص داریوش و کورش کبیر باشه و دسته دیگه زن های رعیت بودند که تنها کاری که بلد بودند آشپزی و آوردن آب از چاه بود!برای همین در این دوران برای اینکه یک زن خوب رو برای خودت برداری باید اول کلی زحمت می کشیدی و روش های شمشیر زنی و ... رو یاد می گرفتی.بعد میرفتی توی جنگ شرکت می کردی.بعد اگه احیاناً زنده می موندی میتونستی یکی از زن های دشمن رو واسه خودت به غنیمت ببری!پس می بینیم که باز هم علی رغم اینکه انسان بسیار پیشرفت کرده بود(نسبت به عصر حجر) اما بازم مخ زنی یکی از کار های شاق بود!اما برای زدن مخ زنان درباری باید ویژگی های زیر رو مد نظر قرار میدادند:

*حداقل یکی از اجداد پدری و مادری باید یه ربطی به دربار داشته باشه تا مثلاً خون پادشاهان در رگ اون مرد جاری باشه(به اصطلاح امروزی آقازاده باشه!!!)

*داشتن شمشیر از جنس طلا و سپر از جنس نقره و نیزه از جنس برنج (رجوع شود به شرایط گرز در عصر حجر)

*داشتن ریش بلند (رجوع شود به شرایط پشم! در عصر حجر)

ادامه دارد

نوشته شده توسط شیما در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 16:46 | لینک ثابت |

916

از معلم ورزش پرسیدن عشق چیست؟

 

گفت : عشق تنها توپي است كه اوت نميشه


از استاد زبان فارسي پرسيدن عشق چيست ؟

 

گفت : عشق تنها كلمه اي است كه ماضي و مضارع ندارد


از استاد زيست پرسيدن عشق چيست؟

 

گفت: عشق تنها ميكروبي است كه از راه چشم وارد مي شود

 

The Dream

I met her as a blossom on a stem
Before she ever breathed, and in that dream
The mind remembers from a deeper sleep:
Eye learned from eye, cold lip from sensual lip.
My dream divided on a point of fire;
Light hardened on the water where we were;
A bird sang low; the moonlight sifted in;
The water rippled, and she rippled on

She came toward me in the flowing air,
A shape of change, encircled by its fire.
I watched her there, between me and the moon;
The bushes and stones danced on and on;
I touched her shadow when the light delayed;
I turned my face away, and yet she stayed.
A bird sang from the center of a tree;
She loved the wind because the wind loved me.



نوشته شده توسط شیما در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 12:17 | لینک ثابت |

شعر من از عذاب تو ، گزند تازیانه شد
 ضجه ی مغرور تنم ، ترنم ترانه شد
 حماسه ی زوال من ، در شب تلخ گم شدن
 ضیافت خواب تو را ، قصه ی عاشقانه شد
 برای رند در به در ، این من عاشق سفر
 وای که بی کرانی حصار تو کرانه شد
 وای که در عزی عشق ، کشته شد آشنای عشق
 وای که نعره های عشق ، زمزمه ی شبانه شد
 ای تکیه گاه تو تنم ، سنگر قلب تو منم
 وای که نیزه ی تو را ، سینه ی من نشانه شد
 درخت پیر تن من ، دوباره سبز می شود
 که زخم هر شکست من ، حضور یک جوانه شد
 وای که در حضور شب ، در بزم سوت و کور شب
 شب کور وحشت تو را ، قلب من آشیانه شد
 وای که آبروی تو ، مرد انالحق گوی تو
 بر آستان کوی تو ، جان داد و جاودانه شد
 من همه زاری منم ، زخمی زخمه ی تنم
برای های های من ، زخمه ی تو بهانه شد
 درخت پیر تن من ، دوباره سبز می شود
 هر چه تبر زدی مرا ، زخم نشد ، جوانه شد

ایرج جنتی عطایی

نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 11:55 | لینک ثابت |

بین این همه غریبه تو به آشنا می مونی حرفای تلخی که دارم من نگفته ، تو می دونی من پر از حرفای تازه عاشق گفتن و گفتن تو با درد من غریبه اما تشنه ی شنفتن صدای ترد شکستن مثل گریه با صدامه تلخی هق هق گریه طعم سرد خنده هامه گرمی دست نوازشگر تو مرهم زخمای کهنه ی منه تپش چشمه ی خون تو رگ من تشنه ی همیشه با تو بودنه ململ ابری دستات پر رحمت مثل بارون سکت نجیب چشمات پر غربت بیابون واسه اینتن برهنه ناز دست تو لباسه حس گرم با تو بودن مثل رؤیا ناشناسه مثل حس کردن و دیدن عاشق منظره هایی دشمن ساده و پک پرده ی پنجره هایی (ایرج جنتی عطایی)

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 23:28 | لینک ثابت |

918

يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي : به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي

نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 9:17 | لینک ثابت |

 پرستو
 تنها بازگشت
 و خورشید
 تنها درخشید
 در من
 تو جاری بودی
 مثل رود در بستر
 و من بی تو
 تنها نبودم
 پلنگ بر ستیغ ماغ می کشد
 ستاره ای در اوج می درخشد
 اما
 تو در قلب من بودی
 مثل زنبقی در دل کوه
 من تنها نبودم
 که باد دوست من بود
 و بر نی
 تو را می آورد
از پشت دیوار و نرده و کوه
 دشنه ات را بردار
کهرت را زین کن
 مردی و مرگ برازنده ات
 من
 رقص گل و بهار را
 دوست دارم
 بی کینه و خنجر و خون
 در سرزمینی
 که قهرمانش عاشق است
 و عشق را می نوازد
 در صبحی که بوی یاس
 می افشاند
 گیسوی عشق را

نوشته شده توسط شیما در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 12:43 | لینک ثابت |

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

شاملو

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 11:54 | لینک ثابت |

921

سلام دوستان

منم یه مدت نبودم اومدم

شیمایی 2 مرداد یادت نره ساعت 2ظهر

نوشته شده توسط شیما در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 13:35 | لینک ثابت |

سلام دوستان امروز ۲۷ اردیبهشت هست

تولد شیما کوچولو هست

جیگرم تولدت مبارک

دوست دارم

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 14:52 | لینک ثابت |

اگر که بیهده زیباست شب
برای چه زیباست
شب
برای که زیباست؟-
شب و
رود بی انحنای ستارگان
که سرد می گذرد.
و سوگواران دراز گیسو
بر دو جانب رود
یاد آورد کدام خاطره را
با قصیده نفسگیر غوکان
تعزیتی می کنند
به هنگامی که هر سپیده
به صدای همآو از ِ دوازده گلوله
سوراخ
می شود؟
***
اگر که بیهده زیباست شب
برای که زیباست شب
برای چه زیباست؟

 احمد شاملو

نوشته شده توسط شیما در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 15:30 | لینک ثابت |

سلام دوستان  خوبین؟

آبجی شیما مرسی که سر زدی یه چیزایی شنیدم راسته؟اگه راست پس مبارک باشه

دوستان این وب دانشکده ما هست www.vaghaaye.blogfa.com سر بزنید

آبجی,شیما منو میزنه...

شیمایی خیلی دوست دارم خانومی...

نوشته شده توسط شیما در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 15:22 | لینک ثابت |

من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
 دیری ست که با تو عهد بستم
 همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
 همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
 هم بند تو بوده ام زمانی
 در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
 بر چهر من است نقش بسته

 زخمی که تو خورده ای ز دیوان
 بنگر که به قلب من نشسته
 تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
 یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ

نوشته شده توسط شیما در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 10:47 | لینک ثابت |

آنگاه که شب مخملی بود بر سقف پرندگان
خود نمی دانستی
رفتنی بودی با یاقوتی در دل
چه ساده مرا را به جرعه ای بخشیدی
 انگار همین دیروز بود
لبم را هم آغوشی تازه یافتم ، گس
گفتم مبادا گم شوی
دستانت را گرفتم و تو لبم را
و با جرعه ای بوسه ای تازه بخشیدی
 گفتی : بخند ، هوشیاران خوابند
خندیدم
و افتادی
از آن روز تا فردای همیشه بیدارم
بیدار
                                -----------------------

سلام

 عید نزدیک شده اخرین پست امثال هست شاید هم اخرین پست عمر من مواظب هم باشین

شیمای من دوست دارم

نوشته شده توسط شیما در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 16:38 | لینک ثابت |

خنده ای ، خنده ی گل مهتاب .
شعله ای ، شعله ی دل خورشید .
بوسه ای ، بوسه ی سحرگاهان .
 تغمه ای ، نغمه ی لب امید .

غنچه ای ، غنچه ی بهار حیات .
 عشوه ای ، عشوه ی نگاه نیاز .
 مژده ای ، مژدهی شکست فنا .
 چشمه ای ، چشمه ی نهفته راز .

ناله ام ، ناله ی نی آلام .
 لاله ام . لاله ی دل خونبار .
هاله ام ، هاله ی گناه سیاه .
 واله ام ، واله ی وفای نگار
.

ژاله ام ، ژاله ی مه رؤیا .
باده ام ، باده ای ز ساغر ننگ .
 بیش از اینم بتر ، که می بینی ،
 شهره ام . شهره ام : به ننگ به رنگ .

نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 9:40 | لینک ثابت |

با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش .

او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود .


 سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد .


خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟»


گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :


«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :


«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ،


 يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ،


 تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :


«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار .


 اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا .


 اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد .


 نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم .


 او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .
×××
گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» .


 گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :


«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟»


 گفتم :«باشد»
هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ،


 او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم .


 يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم


و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم


. مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و


 شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ


. مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود.


 مي خواهم براي هميشه بماند»
صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد


. من همه اش را خورده بودم . گفتم


: «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟»


 گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم »


 و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :


«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»
×××
يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است


. او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام .


 او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند


. مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم»


 . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد .


 من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش .


 گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :


«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت»


. يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش


. هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد .


 مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم .


 اما او هيچ كدامشان را نخورد .


 حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟

نوشته شده توسط شیما در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 19:7 | لینک ثابت |

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو
 بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز میگشود دو چشمان بسته را
میشست ککلی به لب آب تقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
 ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

نوشته شده توسط شیما در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 15:2 | لینک ثابت |

من و آوای گرمت را شنودن


                                      بدین آوا غم دل را زدودن
از اول کار من دلدادگی بود 


                                 ولیکن شیوه ی تو دل ربودن
گرفت از من مجال دیده بستن

 
                            همه شب بر خیالت در گشودن
قرار عمر من بر کاستن بود

 
                                تو را بر لطف و زیبایی فزودن
غم شیرین دوری بر من آموخت


                         سخن گفتن غزل خواندن سرودن 
من و شب های غرببت تا سحرگاه 


                           چو شمعی گریه کردن نا غنودن
چه خوش باشد غم دل با تو گفتن

 
                                وزان خوشتر امید با تو بودن

                                                                      

                                                                  تقدیم به شیمایی

نوشته شده توسط شیما در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 10:44 | لینک ثابت |

سلام با تاخیر ولنتونتون مبارک

شیما خانم چشمایی...

دوست دارم...

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 10:33 | لینک ثابت |

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟

گفت: جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها

 نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه،

ومرگ که بدوني برميگردي پيشم...

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 19:41 | لینک ثابت |

 عمر تو: 100 شب يلدا

دل تو: قد يه دريا توي اين شباي سرما

ياد تو: هميشه با ما "يلــــــــــــــدا" مبارك

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 23:50 | لینک ثابت |

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست 
 محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
 که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
 غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
 شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
 از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
 من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 22:13 | لینک ثابت |

درسهایم را دوباره خواهم خواند
 و مشقهایم را ،‌ دوباره خواهم نوشت
شاید اشتباهی شده است
و من دوباره آغاز خواهم کرد
و از حالا تکنون
فاصله زیادی است
این مسافت را ، هرگز نتوانستم طی کنم
شبی سخت بود شب رفتن
و حبابی را می ماند زندگی
و خالی شدن از هیجان و نشاط
تجربه تلخی بود
و گلایه ای نیست
وقتی که انتظاری در میان نباشد
در ترانه و شعر
فریاد می زنم هر بار
احساس مشترکی ، ما را نجات خواهد داد
و این بیت را خوب فهمیدم
حقیقت تلخ این است
فاصله حرف اول را می زند
بازار چه شیرین بود ،‌ برای سوداگران
دوباره را ،‌ دوباره آغاز می کنم
در س هایم ، مشق هایم ، دردهایم
و رقابت درسی بود
با نمره ای به مفهوم فقر
و رقابت
پوسته زمین را مانند خوره ای ، خواهد برد
شاید روزی بیاید که خود را تحمل کنم
 و آن روز تو را خواهم باخت
 عشق نیز قیمتی دارد
خواهم پرداخت
خواهم باخت
خواهم ساخت
و خواهم نواخت
رفتنت ای گل ، نگاه تلخی را می ماند
نیامدنت راه حل قطعی برای دنیا بود
و باور نمی کنم
کسی صلاح را به طور قطع بداند
ما زندگی را به محصول باختیم
و راه انتخابی معقول بود

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 8:20 | لینک ثابت |

درها در زمانی که باید
باز می شدند
باز شدند
اگر چه ، من ،‌ می خواستم
ولی به حساب خود نمی گذاردم
او را فراموش نکردم
اگر درها باز نمی شدند نیز
فرقی نمی کرد
او
باز با من بود

نوشته شده توسط شیما در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 14:31 | لینک ثابت |

نه او با من
 نه من با او
 نه او با من نهاد عهدی ، نه من با او
نه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابید
 نه مار بازویی بر پیکری پیچید
 نه
 شبی غمگین

 دلی تنها
لبی خاموش
نه شعری بر لبانم بود
 نه نامی بر زبانم بود
در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه
بامیدی که نومیدیش پایان بود
 سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم
 و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم
نه کس با من
 نه من با کس
 سر یاری

نه مهتابی
 نه دلداری
 و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم
سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم
 نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشکست
 و شعر ناتمامی خواند
 بیا با من
از آن شب در تمام شهر می گویند
 ...
 او با تو ؟
 ولی من خوب می دانم
 نه او با من
 نه من با او

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه نهم آذر 1385 ساعت 9:37 | لینک ثابت |

هرچی آرزوی خوبه مال تو

 

هر چی که خاطره داریم مال من

 

اون روزهای عاشقونه مال تو

 

این شبهای بی قراری مال من

 

منم و حسرت با تو ما شدن

 

تویی و بدون من رها شدن

 

آخر غربت دنیاست مگه نه؟

 

بر سر دوراهی آشنا شدن

 

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود

 

دل تو شکسته بودند همه قصه همین بود

 

میتونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا

 

اما بیدارم ومثل تو تنهای تنها

 

هرچی آرزوی خوبه مال تو

 

هر چی که خاطره داریم مال من

 

اون روزهای عاشقونه مال تو

 

 این شبهای بی قراری مال من

 

نوشته شده توسط شیما در دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 13:20 | لینک ثابت |

خیال تو دل ما را شکوفه باران کرد
نمیرد آن که به هر لحظه یاد یاران کرد
نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید
دل خزان زده ام را پر از بهاران کرد
چراغ خانه ی آن دلفروز روشن باد
 که ظلمت شب ما را ستاره باران کرد
دو چشم مست تو نازم به لحظه های نگاه
 که هر چه کرد به ما ناز آن خماران کرد
من از نگاه تو مستم بگو که ساقی بزم
چه باده بود که در چشم نازداران کرد
به گیسوان بلندت طلای صبح چکید
ببین که زلف تو هم کار آبشاران کرد
دو چشم من که شبی از فراق خواب نداشت
به یاد لاله ی رویت هوای باران کرد
به روی شانه ز بلبل به شوق یک گل خاست
چنین هنر غم دلدادگی هزاران کرد
گلاب می چکید از خامه ات به جام غزل
شکفته طبع تو را روی گلعذاران کرد

تقیدم به شیما

نوشته شده توسط شیما در جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 7:43 | لینک ثابت |

هنگام پاییز
 زیر یک درخت ... مردم
برگهایش مرا پوشاند
 و هزاران قلب یک درخت
گورستان ... قلب من شد

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 9:23 | لینک ثابت |

 

 1) اگر اولش به فكر آخرش نباشي آخرش به فكر اولش مي افتي .

۲)هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده

 3) آغاز كسي باش كه پايان تو باشد

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده

نوشته شده توسط شیما در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 ساعت 13:12 | لینک ثابت |

آخرين شب گرم رفتن ديدمش
لحظه هاي واپسين ديدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
ديده ام گريان دلم بيمار بود
گفتمش از گريه لبريزم مرو
گفت جانا ناگزيرم ناگزير
گفتم او را لحظه يي ديگر بمان
گفت مي خواهم ولي ديرست دير
 در نگاهش خيره ماندم بي اميد
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه هاي گريه آلودم نشست
بر رخ و بر لاله هاي گوش او
ناگهان آهي كشيد و گفت واي
زندگي زيباست گاهي گاه زشت
گريه را بس كن مرا آتش مزن
 ناگزيرم از قبول سرنوشت
شعله زد در من چو ديدم موج اشك
 برق زد در مستي چشمان او
اشك بي طاقت در آن هنگامه ريخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن مانديم و با رمز نگاه
گفت ميدانم جدايي زود بود
با نگاه آخرينش بين ما
هايهاي گريه بدرود بود... 
 

نوشته شده توسط شیما در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 2:38 | لینک ثابت |

سلام این وبلاگ جدیده منه البته این یه کی سر جاشه:

http://roodkhaneyekhaterat.blogfa.com

نوشته شده توسط شیما در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 16:54 | لینک ثابت |

مرگ انتظار است.. عشق يک بار است.. جدايي دشوار است.. فکر تو تکرار است.. اگر رفتم تو يادم کن.. اگر مردم تو خاکم کن

نوشته شده توسط شیما در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 13:4 | لینک ثابت |

گغتم كه بيا كنون كه من مستم ، مست
 اي دختر شوريده دل مست پرست
 گفتا كه تو باده خوردي و مست شدي
 من مست باده مي خواهم ، پست
 يك شاخه ي خشك ، زار و غمناك ، شكست
 آهسته فروفتاد و بر خاك نشست
 آن شاخه ي خشك ، عشق من بود كه مرد
 وان خاك ، دلم ... كه طرفي از عشق نيست
 جز مسخره نيست ، عشق تا بوده و هست
 با مسخرگي ، جهاني انداخته دست
 ايكاش كه در دلطبيعت مي مرد
 اين طفل حرامزاده ، از روز الست
 صد بار شدم عاشق و مردم صد بار
 تابوت خودم به گور بردم صد بار
 من غره از اينكه صد نفر گول زدم
دل غافل از آنكه ،‌گول خوردم صد بار
 افسوس كه گشت زير و رو خانه ي من
 مرگ آمد و پر گشود در لانه ي من
 من مردم و زنده هست افسانه ي عشق
 تا زنده نگاهدارد افسانه ي من
 افسانه ي من تو بودي اي افسانه
 جان از كف من ربودي ، اي افسانه
 صد بار شكار رفتم دل خونين
 نشناختمت چه هستي اي افسانه

نوشته شده توسط شیما در جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 15:2 | لینک ثابت |

من و آواي گرمت را شنودن
بدين آوا غم دل را زدودن
از اول كار من دلدادگي بود
وليكن شيوه ي تو دل ربودن
گرفت از من مجال ديده بستن
همه شب بر خيالت در گشودن
قرار عمر من بر كاستن بود
تو را بر لطف و زيبايي فزودن
غم شيرين دوري بر من آموخت
سخن گفتن غزل خواندن سرودن
من و شب هاي غرببت تا سحرگاه
چو شمعي گريه كردن نا غنودن
چه خوش باشد غم دل با تو گفتن
وزان خوشتر اميد با تو بودن

نوشته شده توسط شیما در سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 10:36 | لینک ثابت |

جاي هر بوسه شده زخمي
گوني رسته به هر راهي
 نه سرشكي ز دل ابري
نه صداي ز ته چاهي
 چه شد آن جام كه هر شام به گردش بود
 چه شد آن نغمه كه آن مست در اين كو خواند
 چه شد آن سايه كه رقصيد براين ديوار
 چه شد آن پاي كه جايش دم درگه ماند
 مرد ني زن به كجا رفت و چه شد آهنگ ؟
 كه زمين كوفت چنين ني را ؟
كه به ميخانه غبار سيهي پاشيد ؟
 كه به كين ريخت بدر جام پر از مي را ؟
واي يم روز در اين خانه زني مي زيست
 موي او دود صفت ، خفته به پيشاني
كه بر او دست بيازيد ؟ كجا بگريخت ؟
 كه بياموخت به من رسم پريشاني
 جاي هر بوسه بهر گونه شد زخمي
جاي هر گل گوني رسته به هر راهي
نه سرشكي كه ببارد ز دل ابري
 نه صدايي كه برآيد ز ته چاهي
همه جا سينه تهي از عشق
 همه جا گريه درون چشم
همه جا شور بدور از سر
 همه جا مشت گره از خشم
 شعر من بود كه ورد لب هر كس بود
جاي من بود بهر دست و بهر شانه
 خانه ام بود چو ميعادگاه عشاق
چه شد آخر كه رميدند از اين خانه
 همه جا تاريك
 همه دلها سنگ
 همه لبها سرد
 همه جا بي رنگ

نوشته شده توسط شیما در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 0:25 | لینک ثابت |

شهريست در خموشي و ديوارهاي شهر
گشتند تكيه گاه من هرزه گرد مست
با خويشتن به زمزمه ام اين حديث را
 يا هست آنچه نيست و يا نيست آنچه هست
 داغم به لب ز بوسه يك شب كه شامگاه
 زخمي نهاد بر دلم و آشنا شديم
 با يك نگاه عهد ببستيم و او مرا
نشناخت كيستم ! سپس از هم جدا شديم
شهريست در خموشي پرهاي يك كلاغ
بر پشت بام كلبه ي متروك ريخته
 يخ بسته است ، گربه سر ناودان كج
مردي به راه مرده و مردي گريخته

نوشته شده توسط شیما در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 8:21 | لینک ثابت |

بازم دارم بچه ميشم مثل قديماي قديم
 مثل همون روزي كه ما به اين محله اومديم
 دوره ي هف سنگ سه قاپ دوره ي شوت يه ضرب و گل
رقص عزيز تيله ها طلوع هف رنگ يه پل
آخ ! اگه تو مونده بودي دنيا يه جور ديگه بود
كوچه به اون قشنگي كه همين ترانه ميگه بود
تنهاتر از هميشه ام به تو نميشه راس نگفت
 نميشه اين حقيقت رو راحت و بي هراس نگفت
تنها تر از هميشه ام از نفس افتاده ترين
بچه ي بچه ام هنوز ساده ترين ساده ترين
آخ ! اگه تو مونده بودي دنيا يه جور ديگه بود
كوچه به اون قشنگي كه همين ترانه ميگه بود
رفتي و بي تو كوچه اون كوچه ي آشنا نشد
بي تو محلمون پر از صداي بچه ها نشد
نها منم كه كوچه رو مثل قديما دوس دارم
منم كه چارشنبه سوري فشفشه بيرون ميارم
آخ ! اگه تو مونده بودي دنيا يه جور ديگه بود
كوچه به اون قشنگي كه همين ترانه ميگه بود

نوشته شده توسط شیما در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 12:23 | لینک ثابت |

در پی آب به سراب قدم نهادم
سختی دوری راه را
به جان خریده ام
بیخبر از پوچی آن
خار بیابان گشته ام
اکنون تشنه ی بادم
تا با وزیدنش
مرا برهاند
.

سلام دوستان

دوباره مدرسها واشد منم ترم جدیده دانشگاهم از ۱شنبه شروع می شه

اگه خدا بخواد کمتر مارو می بینید

شیما خانوم بزن تو گوشه کنکور

مواظب هم باشین

نوشته شده توسط شیما در شنبه یکم مهر 1385 ساعت 2:3 | لینک ثابت |

يه عطش مونده به دريا
يه قدم مونده به رويا
يه نفس مونده به آواز
 يه غزل مونده به پرواز
 يه ترانه مونده تا يار
 يه طنين مونده به آوار
 يه ستاره مونده تا روز
 سه سفر مونده به ديروز
بگو تا حضور بوسه
 چن تا لبريختگي مونده ؟
 چن تا بغض تلخ نشكن ؟
چن تا آواز نخونده ؟
 با تو ‚ تا تو مي رسم من
 بي حصار سرد پيرهن
 مي گذرم از اين گذرگاه
واسه پيدا كردن ماه
 واسه كشف آخرين زخم
 تا پل معلق اخم
سر مي رم تا لب بارون
 تا شب خيس خيابون
بگو تاحضور بوسه
 چن تالبريختگي مونده ؟
 چن تا بغض تلخ نشكن ؟
 چن تا آواز مونده ؟

 

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 ساعت 3:45 | لینک ثابت |

آنقدر بي خيال از بازنگشتنت گفتي،
كه گمان كردم سر به سر ِ اين دل ِ‌ساده مي گذاري!
به خودم گفتم
اين هم يكي از شوخي هاي شاد كننده ي توست!
ولي آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ي من،
در كوچه هاي بي دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشك بر نقاشي ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ي بي چراغ!
ديروز از پي ِ گناهي سنگين، گذشته را مرور كردم!
از پي ِ تقلبي بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
بايد مي فهميدم چرا مجازاتم كرده اي!
شايد قتل ِ مورچه هايي كه در خيابان
به كف ِ كفش ِ من مي چسبيدند،
اين تبعيد ناتمام را معنا كند!
ا شيشه اي كه با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگي شكست!
يا سنگي كه با دست ِ من
كلاغ ِ حياط ِ خانه ي مادربزرگ را فراري داد!
يا نفري ِ ناگفته ي گدايي، كه من
با سكه ي نصيب نشده ي او براي خودم بستني خريم!
وگرنه من كه به هلال ابروي تو،
در بالاي آن چشمهاي جادويي جسارتي نكرده ام!
امروز هم به جاي خونبهاي آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسير ِ مورچه هاي حياطمان گذاشتم!
براي آن پنجره ي قديمي شيشه ي رنگي خريدم!
يك سير پنير به كلاغ خانه ي مادربزرگ
و يك اسكناس ِ سبز به گداي در به در ِ خيابان دادم!
پس تو را به جان ِ جريمه ي اين همه ترانه،
ديگر نگو بر نمي گردي!

نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 3:14 | لینک ثابت |

بدون شرح

نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 3:7 | لینک ثابت |

يادم نرفته است!
گفتي : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خاكاب نكن!
گفتي : پيش از غروب ِ بادبادكها برخواهم گشت!
گفتي: طلسم ِ تنهاي ِ تو را،
با وِردي از اُراد ِ آسمان خواهم شكست!
ولي باز نگشتي
و ابر ِ بي باران اين بغضهاي پياپي با من ماند!
تكرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!
بي مرزي ِ اين همه انتظار با من ماند!
بي تو،
من ماندم و الهه ي شعري كه مي گويند
شعر تمام شعران را انشاء مي كند!
هر شب مي آيد
چشمان ِ منتظرم را خيس ِ گريه مي كند
و مي رود!
امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهايم را به پنبه پوشانده ام،
تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم!
بگذار الهه ي شعر،
به سروقت ِ شاعران ِ‌ديگر ِ اين دشت برود!
مي مي خواهم خودم برايت بنويسم!
مي بيني؟ بي بي ِ دريا!
ديگر كارم به جوانب ِ جنون رسيده است!
مي ترسم وقتي كه - گوش ِ شيطان كر! -
از اين هجرت ِ بي حدود برگردي،
ديگر نه شعري مانده باشد،
نه شاعري!
كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم،
به جاي تو دلواپس شوم،
حتا به جاي تو بترسم!
چون هميشه كنار ِ مني!
كنارمي، اما...
صد داد از اين «اما»!


نوشته شده توسط شیما در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 2:5 | لینک ثابت |

زندگي مسابقه نيست

زندگي يک سفر است
 
و در آن مسافري باش
 
که در هر گامش
 
ترنم خوش لحظه ها جاري است

نوشته شده توسط شیما در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت 1:1 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت
......................................................
عالم ازما نغمه پرداز است و خاموشيم ما
مردم ازماهوشيارند و مدهوشيم ما

هيچکس مارا نسپارد به خاطر اي عجب
ياد عالم ميکنيم اما فراموشيم ما

فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نویسندگان
پیوندها
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط شیما محفوظ است.طراحی شده توسط Masoud Binaei.